عروسی عمو مازیار و متین جون

پنج شنبه 14 تیر جشن حنا بندان و دو روز بعد 16 تیر ماه عروسی عمو مازیار و متین جون بود . جشن های خیلی خوبی بودن و خیلی خوش گذشت .

شب حنا بندان که دختر گلم همش بغل عمو و بابا بزرگ و فامیل بود و در حال رقص و کلی بهش خوش گذشت ،آخر شب که کف دستامونو حنا زدیم خیلی کنجکاو بود ببینه که این چیه کف دستمون میزنیم و منم کمی حنا گذاشتم کف دستش قیافه اش دیدنی بود براش هم جالب بود هم بدش اومده بود و منم با دستمال پاکش کردم .

روز عروسی دخملم موند پیش مامان شهین و ما زودتر برای مراسم عقد رفتیم ونزدیک غروب بود که با مامان شهین و بابا داود اومد جشن خدا رو شکر عروسی خوبی بود و دخمل من همش وسط بود و دست می زد و دوست داشت برقصه ،اخر شب اونقدر خسته بود زیر اون همه رقص نور و سر و صدا گرفت خوابید من همینجور مونده بودم چه جوری توی این همه شلوغی گرفته خوابیده ولی قشنگ نیم ساعت خوابید و بعد با انرژی وخوش اخلاق بیدار شد و کلی بازی کرد .

دو روز بعد عمو مازیار و متین جون برای ماه عسل رفتن گرگان .

چهارشنبه صبح زنگ زدیم حال عروس و داماد رو بپرسیم که اصرار ما حوصله مون سر رفته پا شید بیایید گرگان پیش ما .

بابا کامیار راقب بود و می گفت بریم من هم اولش گفتم باشه بریم ولی کمی که فکر کردم گفتم زشته اونا دو تایی رفتن مسافرت ما بریم که چه و گفتم نه دفعه بعد ایشالله ، کمی بعد دوباره عمو و متین جون زنگ زدن و اصرار فراوون که بیایید و ما حوصله مون سر رفته و ما هم رفتیم گرگان .

شب اخر وقت رسیدیم و فردا صبح رفبنم یندر ترکمن و آشوراده ناهار خوردیم شب هم رفتیم خونه مادر و کلی خوش گذشت و فرداش هم برگشتیم این بود سفر یک روزه ما به گرگان طبق معمول آرشیدا دختر خوب و خانوم بود اذیت نکرد البته برگشتنی از جاده هراز اومدیم و خیلی گرم بود و کمی اذیت شدیم ولی در کل سفر خوبی بود .

[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 0:24 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
سفر به گرگان

دختر نازم دیگه برا خودت خانومی شدی این چند ماه کمی سرم شلوغ بود  کمی هم تنبلی کردم و مطلب نذاشتم همینجا بهت قول میدم بعد از این مطالب وب رو تند تند بنویسم

از خاطرات این چند ماهه بگم که تعطیلات 14 و 15 خرداد با خاله پری سیما و خاله شیرین اینا رفتیم گرگان ، با اینکه مدت سفر کوتاه بود ولی کیفیت خوبی داشت و جاهای دیدنی زیادی رفتیم شما هم بسیار بسیار دختر خوب و خانومی بودی و اصلا اذیت نکردی ، از جاهایی که تو این سفر رفتیم می تونم به ناهار خوران، النگ دره ، شهر گنبد کاووس و بازدید ازمیل گنبد اشاره کنم که لباس ترکمنی پوشیدیم و کلی عکس گرفتیم ،بندر ترکمن بعد از گشت زدن تو بازار ساحلی سوار قایق شدیم و به آشورا ده رفتیم و ناهار ماهی خوردیم ، موقع برگشت با قایق دور زدیم و رفتیم اسب های وحشی رو دیدیم که از نکات جالبشون این بود که این اسبها همیشه تا زانو توی آب هستن و در محل زندگیشون خشکی وجود نداشت ، وقتی می خواستیم سوار قایق بشیم من خیلی نگرانت بودم و می ترسیدم پرت بشی توی آب یا اینکه بترسی ولی خدا رو شکر سفر خوبی بود و از آب خیلی خوشت اومد و همش می خواستی دستت رو بکنی تو آب و وقتی باد قطرات آب رو به سر و صورتمون می پاشید کلی می خندیدی و البته کمی هم کلافه شده بودی ، موقع برگشت انقدرخسته بودی که تو قایق به صورت نشسته تو بغل من خوابت برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 13:01 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
عکس های آتلیه

توی اردیبهشت رفتیم همون آتلیه ای که وقتی سه ماهت بود برده بودمت اولش خیلی بچه خوبی بودی و حسابی خوشت اومد و همکاری کردی ولی بعد از چند تا عکس به شدت بد اخلاق شدی و همش گریه کردی و بهانه گرفتی خیلی حرص خوردم ولی چاره ای نبود دو ساعتی که تو آتلیه بودیم به آروم کردن تو گذشت و چند تایی عکس گرفتیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 14 مرداد 1392 ] [ 15:44 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
واکسن یکسالگی

دختر نازم نزدیک دو ماهه که سرمون کمی شلوغه و من فرصت نکردم برات مطلب بزارم بزار برات تعریف کنم تو این دو ماهه چه کارا کردیم البته عروسی عمو مازیار بود و ما سرگرم آماده شدن واسه عروسی

پنج شنبه که تولدت بود و قرار شد بابایی روز یکشنبه هفته بعدش یعنی هشتم اردیبهشت رو مرخصی بگیره و با هم بریم مرکز بهداشت واکسن یک سالگیت رو بزنیم . شنبه صبح از خواب پا شدیم و رفتم کارت واکسنت رو بزارم دم دست که دیدم روش نوشته روزهای زوج برای واکسن مراجعه شود ،منم تصمیم خودمو گرفتم و تو رو سوار کالسکه کردم و با هم رفتیم مرکز بهداشت .

واکسن دو ماهگیت رو همراه مامان شهین با کالسکه سه تایی رفتیم و زدیم .

واکسن چهار ماگیت رو با بابا کامیار رفتیم .

واکسن شش ماهگی هم بابا کریم و مامان اشرف اومدن بردنمون مرکز بهداشت .

واکسن یک سالگیت هم دو تایی با هم رفتیم با کالسکه گردش کنان هوا هم خیلی خوب بود و از گردش دو نفرمون هم لذت بردیم ، خدا رو شکر اصلا گریه هم نکردی و به کارهای خانم پرستار با دقت نگاه می کردی و وقتی سوزن رو به بازوت فرو برد با اخم و اعتراض به من نگاه کردی و تا خواستی داد بکشی تزریق تموم شد و تو هم حواست پرت شد خیلی لذت بخشه که آدم دختر به این شجاعی داشته باشه عزیز دلم .

خدا رو شکر سر هیچ کدوم از واکسن هات تب نکردی و من مرتب سر چهار ساعت بهت استامینفن می دادم و سر 48 ساعت رو براه میشدی .

ده روز بعد از واکسن یک سالگیت تب کردی اونم خیلی خفیف و یک روزه من نگران شدم که شاید سرماخورده باشی ولی وقتی تبت یک روزه قطع شد یادم افتاد که نکنه از واکسن بوده باشه ، چون خانم پرستار گفته بود که یک هفته تا ده روز دیگه شاید تب داشته باشه .

 

[ دوشنبه 14 مرداد 1392 ] [ 15:35 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
تولد یکسالگی با تم پروانه های رنگین

امسال تولدت افتاده بود روز چهار شنبه و منم تصمیم گرفتم فردای روز تولدت یعنی پنج شنبه پنجم اردیبهشت ماه برات تولد بگیرم .

برات تم پروانه های رنگین رو انتخاب کردم و از شب یلدا به بعد نرم نرمک مشغول کار شدم اول یه شابلون پروانه گرفتم و کلی پروانه های رنگی درست کردم به مرور که کار می کردم ایده هم خودش می اومد . اطرافیانم خیلی شاکی بودن و می گفتن تو همه فکرت شده تولد آرشیدا ولی برای من هم شیرین بود هم دوست داشتنی .

یه مهمونی کوچیک گرفتم با حضور دوستان و فامیل ، گل دخترم خیلی دختر خوبی بود و همش قر میداد و می رقصید . ولی متاسفانه موقع بریدن کیک وقت خوابش بود و خیلی بد اخلاق شد تو همه عکساش داره گریه می کنه روزی بود برای خودش با کلی خاطره منم همزمان با اوردن کیک سرم گرم شد به غذا ها نتونستم خودم عکس و فیلم بگیرم یه چند تایی دوستام زحمت کشیدن عکس گرفتن .

روز قبل از مهمونی خاله پری سیما و خاله شیرین از صبح اومدن کمکم و تا شب خونمون بودن همهکارها رو انجام دادن ،

مامان شهین هم زحمت کشیده بود و تو خونشون برام کوفته درست کرده بود که روز تولد برام آورد . عمو امید و بابا کامیار هم بادکنک ها رو باد کردن و ریسه ها رو چسبوندن .

وقتی از مهمونا فیلم می گرفتم ازشون می خواستم که هر کدوم یه جمله برای دخترم بگن و هر کس برات آرزویی کرد و حرفی زد به نطرم ایده بهتری اومد تا بخوام برگه یادگاری درست کنم . 

 

کارت دعوت 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکست رو چاپ کرده بودم و به عنوان یادگاری  به مهمونا دادم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و بالاخره این عکست رو چاپ کردم با مقوا براش قاب درست کردم و به مهمونا یادگاری دادم 

[ چهارشنبه 22 خرداد 1392 ] [ 0:44 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
مقدمه

دختر نازم ،خورشید زندگیم، آرشیدا می نویسم برایت نا جاودانه کنم لحظات با تو بودن را

[ شنبه 11 خرداد 1392 ] [ 1:48 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
مادرانه

عزیز دلم یک سال گذشت سالی سخت و شیرین

یه جا تو متن کارتهای دعوت برای تولد خوندم ،

یک  سال پر از خنده و شادی گذشت ، یک سال پر از نگرانی های مادرانه و پدرانه گذشت برای ما باورش سخت است ، اما پرنسس ما یکساله شد .

خیلی به دلم نشست آره راست می گه توی این یکسال من خیلی دلشوره و استرس سلامتی ات رو داشتم

یادم میاد روزای اول ، وقتی خواب بودی هر ده دقیقه یکبار می اومدم بالاسرت و نگاهت می کردم . شب ها اصلا خواب نداشتم هر نیم ساعت یکبار بیدار می شدم و بهت رسیدگی می کردم .

وقتی تونستی بشینی فقط مواطب بودم که زمین نخوری و همیشه پشتت بالشت باشه .

وقتی چهار دست و پا رفتی همیشه مثل یه سایه پشت سرت بودم و دنبالت می کردم وقتی ازت غفلت می کردم و سرت جایی می خورد تا دو روز آروم و قرار نداشتم که نکنه خدای نکرده چیزیت شده باشه .

وقتی شروع به راه رفتن کردی و هر جا هر چیزی که دستت باشه میزاری دهنت و من مدام باید مراقب باشم که چیز غیر خوراکی تو دهنت نزاری و اون لقمه ای که دهنت گذاشتی برات بزرگ نباشه ، وقتی سرفه می کنی یا غدا می پره گلوت من به جای تو نفسم بالا نمیاد و رنگم می پره هزار بار میمیرم و زنده میشم تا خیاری رو که با سماجت دستت گرفتی و گاز زدی رو قورت بدی .

ولی کم کم منم پا به پای تو بزرگ شدم خیلی چیزا رو یاد گرفتم یاد گرفتم که وقتی خوابی به جای اینکه بالا سرت بشینم و نگاهت کنم بلند شم برم به کارام برسم و خونه رو مرتب کنم ، یاد گرفتم که وقتی شبها خوابی منم بخوابم که صبح با انرژی بیشتری در کنارت باشم یاد گرفتم بچه ها علاوه بر رسیدگی به آرامش روانی احتیاج دارند دختر من یه مامان آروم و پر انرژی رو بیشتر از یه مامان عصبی و کم حوصله دوست داره .

هر روز بیشتر سعی می کنم که از روزهای با هم بودنمون نهایت لذت رو ببرم چرا که تو هر روز داری بزرگ و بزرگ تر میشی و به قول شاعر (قیصر امین پور ) که چقدر زود دیر می شود .  دلم نمی خواد از اون مادر هایی باشم که وقتی بزرگ شدی بگم من اصلا نفهمیدم کی بچم بزرگ شد دلم می خواد لحطه لحطه  بزرگ شدنت رو در خاطرم ثبت کنم .

یه چیز خیلی خیلی مهم دیگه اینکه یاد گرفتم که همیشه توکلم به خدا باشه و بسپرمت دست خدا ، چون می دونم که اون خیلی بیشتر مراقب کوچولوهاست و من باید خدا رو شاکر باشم که تو گل دختر رو به ما هدیه داد . 

[ دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 ] [ 14:15 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
عید نوروز

دختر نازم امسال به قدری مشغول درست کردن تزیینات تولدت بودم که فرصت نکردم برای سفره هفت سین کار خاصی انجام بدم و یه سفره جمع و جور و کوچولو درست کردم که سر سال تحویلی دور هم باشیم

مامن اشرف و با با کریم اینا گرگان بودن و مامان شهین و بابا داود صبح روز سی اسفند یعنی همون روز عید رفتن شمال . من و بابایی اصرار داشتیم که لحظه سال تحویل خونه خودمون باشیم و کنار گل دخترمون .

شب قبل که 4 شنبه سوری بود خونه بودیم و آخرین کارهای خونه تکونی رو به اتفاق بابایی انجام دادیم ، شب هم رفتیم بالا پشت بام و سه تایی اون فشفشه ای که بابایی خریده بود رو روشن کردیم به هر سه تامون خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم . هوا خیلی سرد بود و زود اومدیم خونه .

صبح روز بعد سفره هفت سین رو کامل کردم و با هم رفتیم حموم و تا از حموم اومدیم بیرون با با گفت زود باشید ، نیم ساعت دیگه سال تحویل میشه . بدو بدو لباس پوشیدیم و موهاتو سشوار کشیدم و نشستیم پای سفره .

چون کسی تهران نبود که بریم عید دیدنی برنامه خاصی نداشتیم عصر یه دوری تو خیابونا زدیم و شام رفتیم بیرون روز خوبی بود و بهمون خوش گذشت .

امسال چون برنامه مسافرت نداشتیم تصمیم گرفتیم که تهران گردی کنیم یک روز رفتیم شهر ری ، چشمه علی، و برج طغرل رو هم دیدیم

. کنار چشمه علی پارک بود که نشستیم اونجا ناهار خوردیم و دختر گلم هم کلی سرسره بازی کرد .

یه روز هم رفتیم جشنواره نوروزی برج میلاد ، اونجا هم خیلی خوب بود . بیرون محوطه برج غرفه های مختلف صنایع دستی گذاشته بودند و باغ وحش داشت که ما نرفتیم و یه سفره هفت سین بادی خیلی بزرگ هم تو محوطه بود و دور تا دور فضا کلی سرگرمی های جالب مثل تنیس ، گلف ، فوتبال دستی ، تیر اندازی و بازیهای مختلف گذاشته بودند . من و بابایی هم وقتی خوابیده بودی فوتبال دستی بازی کردیم . کنار محوطه ماشین های قدیمی پارک بود . توی خود ساختمان برج هم غرفه کشورهای مختلف بود و سفره های هفت سین مختلف با تخم مرغ های بزرگ چیده بودند خیلی تخم مرغها برات جالب بودند هی می خواستی بری بهشون دست بزنی .

هفته دوم عید هم رفتیم تبریز که سیزده بدر اونجا باشیم و تهران تنها نباشیم .

همه خانواده رفتیم پارک نزدیک خونه مامان بتول و اونجا مستقر شدیم وقتی آفتاب خیلی زیاد شد چادر بر پا کردیم و شما هم رفتی تو چادر خوابیدی بعد از طهر هم کمی پارک رو دور زدیم و توپ بازی کردیم و برگشتیم خونه .

فرداش یعنی روز چهاردهم فروردین به اتفاق خاله صیدان و خاله مهین اینا رفتیم ارومیه و شهر رو گشتیم و ناهار خوردیم .

جالب اینجا که هر جا نگه داشتیم که عکس بگیریم مخصوصا کنار دریاچه ارومیه شما خواب بودی و نتونستم ازت عکس بگیرم .

 

 

 

 

 چشمه علی

 

 برج طغرل

 

سر راه تبریز به گنبد سلطانیه سر زدیم و دیدار کردیم .

 

 

 

 

سیزده بدر 

دو تا پفک گرفتی دستت و هیچ جوره نتونستم ازت بگیرمشون و اجازه دادم برای اولین بار پفک بخوری خیلی دوست داشتی و بازم می خواستی ولی مامانی ترجیح میدم هله هوله بهت ندم .

[ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 ] [ 1:04 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
ماه یازدهم

دختر نازم دیگه حسابی تو چهار دست و پا رفتن ماهر شده سرمو که بر می گردونم یه نقطه دیگه از خونه است .

دیگه از مبل ها می گیری و واسه خودت از این ور به اون ور میری و وقتی 10 ماه و ده روزت بود 14 اسفند ماه اولین قدم رو به طرق من برداشتی وای اون لحظه به قدری ذوق کردم و خوشحال شدم که حد نداشت سریع به بابایی تلفن کردم و بهش گفتم اون هم به اندازه من خوشحال شد و ذوق کرد .

دو قدم راه میری و میشینی خیلی خیلی محتاط هستی و تا احساس خطر می کنی سریع میشینی .

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 18:20 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
ماه دهم

ماه دهم

آرشیدا جونم دست به مبل می گیره راه میره یه نکنه جالب اینکه دیگه دوست نداره بزارمش تو روروک از رووروک خودش میگیره بلند میشه وروروک رو هل میده و راه میوفته کار خطرناکی که منم یهو دلم میریزه که روروک زودتر از آرشیدا بره و با صورت بچم بخوره زمین که خدا رو شکر همیشه کنارت بودم و نگهت داشتم و با کمک هم راه رفتیم .

این ماه سه تایی با هم رفتیم نمایشگاه برند مادر و کودک البته بیشتر معرفی اجناس بود و فروش نداشتن ، تا الان دخترم کلی نمایشگاه رفته اولیش نمایشگاه صنایع دستی (نمایشگاه بین المللی )تو دو ماهگی بود که عمه کاملیا هم همراهمون بود ، نمایشگاه فرش دست بافت (نمایشگاه بین المللی) ، نمایشگاه مواد غذایی ارگانیک {سالن حجاب)و باز نمایشگاه مواد غذایی ارگانیک تو پارک گفتگو .

وقتی از حموم میایی و می خوام موهاتو سشوار بکشم از باد سشوار فرار می کنی نه اینکه بترسی و گریه کنی بادی که به موهات می خوره رو دوست نداری .

وقتی آهنگ مورد علاقه ات رو برات میزاریم نا نای می کنی و دست میزنی خیلی بامزه می رفصی اگه نشسته باشی باسنت رو تکون میدی و دستاتو بالا پایین می کنی ، بعد خودت چهار دست و پا میشی و باسنت رو جلو عقب می بری قربونت برم خیلی دوست دارم هر روز د اری شیرین تر میشی و به خاطر این همه لطف خدا همیشه ازش سپاسگزارم و آرزو می کنم همه منتطرا دامنشون سبز بشه تا لذت مادر و پدر بودن رو بچشن آمین .

الهی همه بچه ها در کمال صحت و سلامت در آرامش کامل و در آغوش خانواده بزرگ بشن آمین .

 

 

 

 

من نمی دونم این همه چی تو دهن گذاشتنای این بچه ها کی تموم میشه 

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 18:12 ] [ آنا (مامان آرشیدا ) ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد